شب اول کلاس درس حسینی

به رسم وظیفه از تو می نویسم مولا

 تو ببخش که قلم پرگناه است و زبان الکن

چه روزها و شب هایی که گذشت ولی 

نیامد روزی مانند روزی که بر تو گذشت

لایوم کیومک یا اباعبدالله

که بعد از آن هر روز، معنای روز گرفت و عطش خورشید خاموش نشد.

کل یوم عاشورا و کل الارض کربلا

بعد از تو شب رنگ شب گرفت و سیاهی و ماتم معنا یافت.

یا حسین بیرق سیاه عزای تو معنای شب انسانیت شد.

بعد از مولا چرخش زمین از دور خود گشتن به سوی دور تو گردیدن و طواف کردن تغییر مسیر داد چون تو 

تنها قبله بندگی خدا بودی!

یا حسین امشب شب اول درس کلاس توست، تو که در یک کلام

پدر بندگی خدا

اباعبدالله هستی

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

غم زانو زده در مقابل صبرت بانو

پرده پرده حریم های دلم، مَحرم روزهای بی مَحرمیت یا زینب

وقتی چشمان منتظر کودکان برادرت را با لبخند جگرسوزت پاسخ دادی 

غم پیش پای تو زانو میزد

وقتی رویش را به زمین انداختی

با جمله ما رایت الا جمیلا

دلنوشته حضرت زینب

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

همایش فعالان فضای مجازی و عذر تقصیر دوباره ام

پای شکسته مادر

حجم تحقیقات پایانی طلاب اتمام سنواتی و چشمان نگرانشان

سفر معاونان پژوهشی مرکز به شیراز

کلاس تدریس

  جلسه نهایی ارزیابان جشنواره علامه حلی

حال ناخوش خودم 

جور نشدن بلیط قطار

همگی

،بهانه است

وقتی  سعادت زیارت حضرت معصومه را نداشتم

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

حواست به شریک زندگیت باشه!

زیر آفتاب تند تابستانی آن هم در وسط روز بالای ساختمان چند طبقه ایستاده بود، کلاه ایمنی زرد رنگی بر سر داشت و به کارگرها مرتب چیزهایی را تذکر می داد.

سی و چند ساله به نظر می رسید، صدای مهندس مهندس گفتن های کارگران، شغلش را آشکار می کرد.

حدود ساعت 1بعداز ظهر بود که با حرکت دست اعلام کرد:

بچه ها خسته نباشید بعد از نهار، حدود دو ساعت دیگه دوباره شروع می کنیم …

کارگران با صدای شنیدن صدای مهندس صاحب پروژه، دست از کار کشیدند. هریک ظرف های کوچک غذاهایی که از خانه آورده بود را کنار هم باز می کردند و با ولع خاصی می خوردند.

مهندس اما تنها خودش را به اتاقک فلزی دفتر کارش در پایین ساختمان نیمه کاره رساند. گرسنه بود ولی میدانست که همسرش هم سر پروژه ساختمانی دیگری است و از غذا خبری نیست.

با خودش گفت زهره هم خیلی گناه داره. از سرکار که میاد دیگه شبه ودیر وقت. اونم خسته است نمیتونه برای فردا منم نهار درست کنه.

ناگهان دلش برای همسرش تنگ شد.شماره همسرش رو شروع کرد به گرفتن.هر چقدر تماس گرفت کسی گوشی را برنداشت. کم کم داشت نگران می شد که پیامی براش اومد.

“سلام ببخشید علی جان. من خیلی سرم شلوغه نمیتونم جواب بدم . شب خانه میبینمت.”

با دیدن پیام، علی خودش را جمع کرد، کاش زنگ نزده بودم. ولی من حالا دوست داشتم صداشو بشنوم. حداقل نگفت خودش بهم زنگ میزنه. یعنی تا شب یه کم وقت آزاد نداره؟

گرسنگیش را فراموش کرده بود و غمگین اینترنت گوشیش راه انداخت.

سیر پیامها روانه شد.

سیمین68 :عزیزم . خسته نباشی. نهار خوردی؟

بهناز 123: الهی بمیرم که خسته ای و نمیتونی جواب بدی

گلی خشکله: علی جوووون .عچقمی

سارا:..  

مهناز:….

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

کلید همه خوبی ها

هر روز باید برای رسیدن به محل کارم سوار اتوبوس می شدم. برایم سفر با اتوبوس های عمومی، با همه ی سختی هایش تجربه اجتماعی جالبی بود. شناخت جامعه ی کوچک انسانی در یک فضای کوچک، همیشه تجربه ی لذت بخشی است. آن روز هم مثل همیشه سوار اتوبوس شدم و از پنجره مشغول تماشای آدمهای رنگی و بعضا بی بند و بار و دنیای هزاررنگشان بودم.

صبح بود و نورِ آفتاب از شیشه ی جلوی ماشین به چشمانم می تابید و دیدن مسافرانی که تازه سوار می شدند را برایم سخت تر کرده بود. اما در میان شلوغی و ورود و خروج ها، نورصورتی رنگ کوچکی را دیدم که به زحمت اما به سرعت سعی می کرد خود را به بالای پله های اتوبوس برساند.

جلوتر که آمد دخترک 8 یا 9 ساله ای را دیدم که با روپوش صورتی رنگ مخصوص مدرسه، کیفِ مدرسه ایی چرخ دارش را به زحمت جا به جا می کرد. صورت مهتاب گونی داشت و چشمان درشت و روشنی که فاصله زیادشان از یکدیگر، هر بیننده ای را متوجه خود می کرد. ریز اندام و لاغر بود. پاهای کوچکش از زانو به طرفین خم شده بود و این باعث می شد که دخترک نتواند به خوبی راه برود.

تمام طول مسیر حواسم را به خودش جلب کرده بود. غرور و حیای عجیبی در نگاه و رفتارش موج می زد.تا اینکه اتوبوس به ایستگاه آخر رسید و دخترک زودتر از من پیاده شد به سمت درب جلو و راننده رفت. اسکناس کهنه و مچاله ای را از جیبش درآورد و به سوی راننده دراز کرد. راننده وقتی پاهای دخترک را دید نگاه پر محبتی به او انداخت و گفت:

دخترم! نیازی به کرایه نیست… راستی کجا میخوای بری؟

دخترک با لحن معصومانه ای گفت: عمو یه خیابون بالاتر مدرسم هست، باید اونجا برم.

راننده دستش را دراز کرد تا دستان دخترک را برای بالا آمدن از پله ها بگیرد، اما دخترک نگاه نجیبش را به زمین دوخت و گفت: نه عموجان! من دیگه بزرگ شدم و به سن تکلیف رسیدم.

لحن پر حیا و غرور دخترک مثل یک نسیم خوشبو در فضای اتوبوس پیچید و روسری ها را جلو آورد و موها را پوشاند

نگاه متعجب و لبخند همه مسافران و راننده هنوز به دخترک بود که او بی توجه به همه نگاه ها دوباره سوار اتوبوس می شد.

یادم افتاد به حدیثی از امیر المومنین

اَلحَياءُ مِفتاحُ كُلِّ الخَيرِ؛


حيا كليد همه خوبى هاست.

دختر بچه ،حیا عفت

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

بوسه بر پای مادر

بیست و چند ساله می نمود، با اندامی متوسط و موهایی کوتاه. روشنی چشمهایش به آفتابِ نیم روز می ماند با لبخندی بر لب و گامهایی استوار

روبروی درِ بیمارستان ایستاد و دسته های ویلچر را در دستش جابه جا و محکم کرد. روی ویلچر خانم سالمند درشت هیکلی نشسته بود که شرمِ نشستن بر صندلی چرخدار، از نگاهش به راحتی خوانده می شد.

پسرِجوان، نفس عمیقی کشید و از سر بالایی ورودی بیمارستان، پیرزن را که به نظر می آمد مادرش است، بالا آورد. 

ناگهان مثل اینکه نگاهِ سنگینِ مردم به ویلجر و معذب بودن مادرش را حس کرده باشد، سعی کرد سرعت گامهایش را بیشتر کند تا عذابِ پیرزن کمتر شود.

از ورودی بیمارستان که گذشت به درِنگهبانی رسید تا خواست ویلچر را رد کند، پای پیرزن به کناره ی در برخورد کرد و صدای ناله اش بلند شد.

مادر…یواشتر…!!

جوان مضطرب و نگران، خم شد و پای مادرش را بوسید.

تمامی نگاه ها به سوی او برگشت. اما این بار نگاه ها سنگین نبود و فقط  نگاه ِتحسین و حسرت بود

 نگاه

به لبی که بر پای مادر بود و بوسه ای که مادر به سَرِ فرزندش می زد.

و بالوالدین احسانا…

 

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

دخترانگی کن...(نامه ای به دخترم)

وقتی هجوم بی امان نگاه های هرزه به سویت پرتاب می شود بترس و از این ترست به خود ببال که دخترانگی یعنی این…

وقتی دست های شیطان صفت و کرکس های گرسنه ،خیال ربایش مرد زندگیت را دارند ،بخیل باش و با چنگ و دندان زندگیت را نگه دار که زنانگی یعنی این …

وقتی فرزندت را موج های ناجوانمرد بدی و رذالت در برگرفته ،خودت را به دریا بزن و فنا شو و فرزندت را نجات بده که مادرانگی یعنی این …

وقتی تازیانه های عمر و رگبار پیری و رخوت،والدینت را نشانه میگیرند ،کمر راست کن و کمرشان باش که دخترانگی یعنی این…

دختر بودن ،مادر بودن و کلا زن بودن موهبتی است که سهم هر کس نمی شود …

اگر میخواهی زندگی کنی ،دخترانگی کن که دختر،لبخند خدا به زندگی است…

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

مخاطب خاصِ من(مناجات نامه مجازی)

در همه لحظات پرآشوب و غمبار زندگیم

وقتی همه آفلاین و مخفی بودند

تنها تو مخاطب خاص و آنلاین من بودی

تویی که هرگاه درخواست سکرت چت دادم ، بودی

(اذا سالک عبادی عنی فانی قریب…)

تویی که هرگاه خواستمت، آمدی

(بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را)

به هر قول و قراری که دادی پایبند بود

(ان وعد الله حق)

تویی که تمام حواست با من بود، وقتی هیچ کس حواسش به من نبود

تویی که عاشقانه هایت همه حقیقت بود

عزیزم گفتن هایت راست بود

دوستت دارم هایت از روی دل بود

و من گستاخانه خیانت کردم به همه اعتمادهایت

در حالی که دوربین تو تمام مدت روشن بود

(ان الله سمیع بصیر)

دیدی ولی به رویم نیاوردی

دیدی گناه می کنم و توجیه می کنم

دیدی که دروغ می گویم

دیدی اما هر بار بازگشتنم را به انتظار نشستی

صبورانه عاشقم بودی

نزدیکتر از رگ گردن(فانی قریب)

و من باز هم ندیدمت

خدای خوب من

مخاطب خاص و همیشگی من

مرا ببخش که گستاخیم انتها ندارد و حماقتم ازلی و ابدی است

ببخش مرا به جهالتم

که تو مهربانترینی

 

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

زمانی برای صبوری

خستگی از نگاهش می بارید. بی توجه به شلوغی خیابان ها، نگاهش را به زمین دوخته بود و بی پروا از میان ماشین ها و آدم ها رد می شد. حتی صدای بوق ممتدِ ماشین های کوچک و بزرگ هم او را به خود نیاورد.

امروز چندمین روزی بود که از کارش اخراج شده بود. کاری که هر چند باب میلش نبود ولی برای گذرانِ زندگی به آن محتاج بود. نگاه منتظر دخترش را تصور می کرد که برای چندمین روز باید با خجالت جواب همیشگی را به او می داد

بابا برام دعا کن … کار گیرم بیاد اون وقت  حتما عروسکی که دوست داشتی رو برات میگیرم

دعا کن بابا دعا!

صدای اذان مسجد او را از خیال دخترکش بیرون آورد.به سمت مسجد روانه شد. کنار حوض زیبای آبی رنگ وسط ِمسجد نشست با نا امیدی دستی به آب حوض زد و آرام آرام وضو گرفت.

ناگهان صدای اذان قطع شد. پیرمردی که به نظر می رسد خادم مسجد است سراسیمه خود را به حیاط رساند و داد زد : اینجا کسی از برقکاری سر در میاره؟

حبیب با صدای پیر مرد به خود آمد و گفت : بله حاج آقا من برقکارم. مشکلی پیش آمده؟

پیرمرد دست حبیب را گرفت و به سمتِ محل اتصالی سیم ها برد. حبیب با ابزار پیرمرد به راحتی مشکل برق را حل کرد و دوباره صدای اذان در حیاط  مسجد پیچید.

نگاهی به آسمان کرد و زیر لب گفت خدایا صدای اذانت را وصل کردم تو هم صدای من را بشنو

هنوز نگاهش غرق آسمان بود که موبایلش زنگ زد. صاحبکارش بود،کار جدیدی گرفته بود و از او میخواست که دوباره برگردد.

سرش را که پایین آورد چشمش به سنگ نوشته دیوار مسجد افتاد

یا ایها الذین امنوا استعینوا بالصبر و الصلاه

 

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

اهل آتش

ادعایش گوش فلک را کر کرده بود 

مدام منم منم میکرد

بینی اش را بالا گرفته بود و دستانش را پشت کمرش قفل کرده بود و خیلی صاف و خشک در کلاس قدم میزد:

من روزی فلان صفحه کتاب میخوانم

 من فلان صفحه مطالعه میکنم

من فلان صفحه مینویسم

من ارشد دارم

من نویسنده ام 

من باهوشم

من اگه جای تو بودم فلان کار را میکردم 

من …. من و باز هم من… 

دخترک نشسته بود و تک تک حرفهای معلمش را گوش میداد . کتابش را باز کرد 

بالای صفحه حدیثی از پیامبر (ص)بود

أَلا اُخبِرُكُم بِأَهلِ النّارِ؟ كُلُّ عُتُلٍّ جَوّاظٍ مُستَكبِرٍ؛

آيا شما را از اهل دوزخ آگاه نكنم؟ هر درشتخوىِ خشنِ متكبّر.

نگاهی به چشمان پر از غرور و نخوت معلمش انداخت و برایش در دل طلب آمرزش کرد.

ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید