آرشیو برای: "مهر 1396"

سیمین تاج بانو

از همان اوایلی که وارد فضای حوزه علمیه الزهرا شیراز (خواهران) شدم ،همیشه برقِ یک نگاه و یک ابهت آسمانی مرا به خود جذب می کرد. پیر زنی خمیده قامت، اما با راست هیبت که طلبه ها او را به اسم خانم دکتر صدا می کردند. صورتی باریک به رنگ مهتاب، با بینی… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

دلنوشته ی برای شب عاشورا

می ترسم از طلوع خورشیدی که فردا  بی حسین، درخشیدن گیرد. می ترسم از آبی که خود را از کام فرزندان حسین، دریغ کرد. می ترسم از زمینی که بهترین خلق خدا را در خود، فرو برد. زین پس از زمین و زمانی که بی حسین گردش کند، خواهم ترسید. زمین بی حسین، زمین بی… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

شرمنده ی نگاه تشنه

بر یکی از ستون های تکیه ایی که اهل محله برای عزای امام حسین درست کرده بودند، تکیه کرده بود. نم اشکی در چشمانش برق می زد. چفیه ای برگردن و لباس های مشکی. چهره، محاسن و حتی نوع لباس پوشیدنش با دیگر آدم های تکیه تفاوتی نداشت. وقتی همه لباس عزای امام حسین… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

دلتنگ یک بابا شنیدن

روی نیمکت ِچوبی پارک نشسته بود. چانه اش را روی عصای دستیش تکیه داده بود و با حسرت عجیبی بازی کودکان را نگاه می کرد. دستان بزرگ و  انگشتان پهن واستخوانیش نشان می داد که در جوانی حتما کار و شغل سختی داشته است. کسی چه می داند شاید کارگر ساختمانی یا بنا یا… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

مهم ترین دلایل همراه شدن اهل بیتِ امام حسین با ایشان در واقعه کربلا

یکی از سؤالات درباره نهضت حسینی این است که چرا امام حسین(ع) خانواده‌اش را به همراه خود به کربلا برد؟ یكي از مسائلي كه هم تاريخ در باره آن صحبت كرده و هم اخبار و روايات از آن سخن گفته اند اينست كه چرا ابا عبدالله در اين سفر پر خطر اهل بيت ش را به همراه… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

و چه بر تو گذشت یا زینب(س)

گروه زنجیر زنان به ترتیب سیادت و سن به صف شده بودند. ابتدای صف، سادات ِموی سپید با شال های سبز ایستاده بودند. بعد به ترتیب سن پیران، میانسالان، جوانان و در آخر کودکان که با طبل و زنجیرهای کوچکشان، صف عزاداری سالار شهیدان را تشکیل می دادند. مداح در وسط… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید

درختی به ارتفاعِ غیرت

تنها در اتاقم نشسته بودم، چشمم به درخت نارنج وسط باغچه حیاط بود که از پنجره اتاق قامتِ سرو گونش پیدا بود. شاخه های پر برگ و میوه های سبز و کالش که کم کم رو به نارنجی و رسیده شدن می رفت، چهره اش را دوست داشتنی تر کرده بود. بعد از این همه سال، حالا دیگه… بیشتر »
ما را از نظـــرات مــوثـــر و ســــازنــــده خــویـــش آگــاه فــرمایــید